خرید بک لینک
مسافر پیاده در ایستگاه جبر از اون روزا بود که وقتی صبح از خواب پا می‌شی، نه بوی نون داغ تو کوچه میاد، نه پرنده‌ها آواز می‌خونن. یعنی همه‌چی مثل قبل هست، ولی یه چیزی نیست. یه تیکه از خودت کم شده، نمی‌دونی چی شده، ولی هست دیگه. مثل اون مواقعی که توی اتوبوس نشستی و داری سر می‌کنی، بعد یهو راننده می‌زنه رو ترمز و با صدای کلفت میگه: "مسافر پیاده!" ولی ماجرای من اینه که راننده حتی نگفت پیاده شو! خودم رو یهو وسط جاده پیدا کردم، کفشم لنگه به لنگه، کیفمم جا مونده تو اتوبوس. خیلی شیک و مجلسی، پیاده‌ام

برچسب: نویسنده: بهنام جلالی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 21:35

سفرنامه ای از بلاد صبحگاهی آورده‌اند که در سنواتی نه چندان دور، در ایام خزان، در ساعة پنجم از بامداد، موجودی که هنوز اندک رمقی در جان داشت، به سختی از فراش خود برخاست. و چون از این حرکت عظیم غافلگیر بشد، مدتی در خلسه‌ای عجیب بسر بُرد، تا آنکه نور گوشی همی به سراغ او آمد و با بانگی مهیب، ندای "برخیز که ساعت شش هم در رسید" سر داد.پس آن موجود که گویند از نسل زحمت‌کشان ۲۰۶ سواران بود، برخاست و رخت سفر پوشیده، با صورتی که همچون مهتابی نیمه‌خاموش بود، قدم در راه نهاد. و چون به جوار معشوق خود، آن م

برچسب: نویسنده: بهنام جلالی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 21:35

سراب صداقت در عصر خویش‌خواهی : حکایت آدمیان و گذر عمر باری، در این دهر بسی روزگاران به سر آمد و دل‌ها همچو سنگ گشت و آدمیانِ روزگارِ ما دیگر به‌سان پیشینیان در آینهٔ صداقت و مهربانی نمی‌نگرند. چه شد که اینگونه شد؟ کجاست آن دست‌های گرم و آن دل‌های پرمهر که عهدی است از هم گسیخته؟ مردمان، در اول سخن، گویی از آسمان نزول کرده‌اند، همه چیز می‌دانند و همه چیز دارند. لیک به مرور، همچو گردی از باد پراکنده می‌شوند، و قول و قرارها بی‌هیچ اثری محو می‌گردند. گویا:*«دست به دست زمانه دادند خلق هرکه از آن

برچسب: نویسنده: بهنام جلالی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 21:35

بیمارستان میلاد و آخرین وداع دبیر کل حزب گورآباد با سیبیل های تاریخی اش ! در سالی که به قول تاریخ‌نویسان گورآبادی، «سال بستری و بی‌قراری» نام گرفت، دبیر کل حزب گورآباد در میانه‌ی هزار جور بزن و بکوب شهری و بی‌سرپرستی‌های انفرادی، عازم دیار بیمارستان میلاد شد. تنها مونس و هم‌سخنش در این سفر، آبدارچی دل‌نازک شرکت بود که با جمله‌ای در کمال دلداری و شفقت، روانه‌اش ساخت تا در تنهایی دلگرمی یابد. دبیر کل، ساعت دو بعد از ظهر در یکی از آن اسنپ‌های مجهول‌الحال نشسته و با دلی پُر ز انتظار، گام به بیما

برچسب: نویسنده: بهنام جلالی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 21:35

بازگشت نفس و اما داستان آن روز تاریخی، روزی که در تقویم گورآباد باید به نام روز "بازگشت نفس" ثبت شود!روزی بود از روزگارانی که بندهٔ سراپا تقصیر گورآبادی، با دماغی چون گلدانی از پلیپ و گرفتگی در صدد رهایی بود. همسایگان ناله‌هایم را شنیده بودند و از بخت بد، هر عابری گمان می‌برد که شیر پستانداری در منزل من نعره‌ می‌کشد! هر دم به امید یک نفس صاف، همچو یک ماهی افتاده در خشکی، دهان باز می‌کردم و هیچ چیز جز آه‌های جان‌فرسا عایدم نمی‌شد.تا آنکه روزی به سرم زد، کیف مرگ و دنیا را بسته و به دست نقره‌فا

برچسب: نویسنده: بهنام جلالی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 21:35

حکایتِ صفِ سنگک و طلبِ دستمال مرطوب در دیارِ گورآباد حال حکایت می‌کنم از خویش، که گویی از دیاری بس فراموش‌گشته آمده‌ام؛ از گورآباد، همان‌جا که مرغ آمین نمی‌خوانَد و اگر هم خوانَد، لابد از سر تعارف است! روزی از ایام بی‌نمک و بی‌رنگ، بنده عزم آن کردم که سری به جمع ابنا بشر بزنم و ببینم آیا آن حکایت مشهور آدمیان که از هیچ، کوه می‌سازند، حقیقت دارد یا نه. گفتم سری به دیار پرآشوب بزنم، همان‌که آن را «بازار بزرگ» می‌خوانند و بسی اسباب عبرت است برای عاقلان. پس به قصد خرید یک دستمال مرطوب و پوشک راه

برچسب: نویسنده: بهنام جلالی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 21:35

چند روز مانده به تولد دبیر کل حزب گورآباد اینک ای مریدان و همراهان جان‌فدای دبیرکل، بشنوید که روزی چند بیش نمانده تا روز فرخنده‌ای که بر من و همه خلق روی داده بود. همان روزی که فلک بر زمین کمر بست و فرشته‌ها جامه‌ها دریدند (چون جامه‌ای همانا به قامتشان خوش نمی‌نشست) و فرشتگان نوا در سرایش گرفتند که این بنده ناچیز زاده شد تا جهان از وجودش بهره‌مند گردد!باری، اکنون که این روز بزرگ و تاریخی نزدیک شده است، می‌بینم خلایق به دو دسته تقسیم گشته‌اند؛ آنانی که برای جشن و پایکوبی آماده‌اند و آنانی که

برچسب: نویسنده: بهنام جلالی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 21:35

اینک ای یاران و همراهان، بشنوید حدیث اندوه مرا… روزگاری چند بگذشت و سرانجام آن روزی که فلک از گردش بازماند و زمین نفس در سینه حبس کرد، فرا رسید. همان روز که فرشتگان دست از نوا کشیدند و جامه‌های ماتم بر تن کردند، که مگر توان گریختن از حکم ازلی باشد؟ ننه‌م، آن عزیزتر از جان، آن روشنی‌بخش خانه و دل، پس از روزگاری سخت و رنجور، این *دنیای دون را وانهاد و به دیاری دیگر شتافت.و من، تنها و بی‌کس، در میانه این جهان، ایستاده‌ام. شاید عجیب نماید که اندوه بر دلم سنگینی نمی‌کند؛ نه بدان سبب که فقدانش را

برچسب: نویسنده: بهنام جلالی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 21:35

اعلامیه رسمی ملت گورآباد در باب "جنگ دوازده‌روزه" و حال خوش روزگارمان ملت شریف،بله، ما هم شنیدیم...صدای موشک‌ها، تیترهای قرمز، تحریم‌های لعنتی، رجزخوانی‌های صبحگاهی و تحلیل‌های شبانگاهی. جنگی در گرفت، دوازده روز تمام، بوق و کرنا، آتش و دود، شبکه‌های خبری سر از پا نمی‌شناختند و ملت دنیا در اضطراب...اما اینجا، در مرزهای امن گورآباد، ما گفتیم: «بذار دنیا بجنگه، ما فعلاً چای‌مونو بخوریم.»اینجا نه بمب افتاد، نه تحلیل پرتاب شد، نه کسی رفت بالا که بگه پایین بیاین!ما صادقانه و شفاف اعلام می‌کنیم:ما

برچسب: نویسنده: بهنام جلالی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 21:35

صفحه بندی